No explanation X

You know there are some things in life that when u have them, u can tell; u’re in power and control of ur life.

One is the power of not explaining.

I really don’t like the feeling when I need to explain the situation. This is so silly. No one is seeing the world as I do simply bcos our neurons r not placed the same n dont talk to each other the same. Trying to explain is the waste of time and energy. I really dont like that. And the worst part is when ppl say no explanation needed, I get offended! Cause they already made up their mind w/o listening to my side of the story? WTF!

But if we dont do it what r we gonna do?

What is the best replacement?

how do we clear misunderstandings? How do we live w/ all those questions in our mind?

 

We have to do it. There’s no other tool than talking. We’ve created this amazing tool called language many yrs ago. Now it’s evolving but not fast enough. For that reason I gotta invent my own way; so that I dont hurt ppl and beloved ones w/ not explaining and at the same time I dont feel bad about it.

 

The 1st step is not making troubles? Oh~ Skip that. Not gonna happen.

I need a tool. a brand new one.

Advertisements

It’s today :)

It’s raining, My parents are here, It’s bitcoin’s birthday, I have good music to listen to.

I feel happy that I have bitcoin in my life now. It feels so right. Almost everything in bitcoin feels right; and when I first met it, all I was thinking was hey! What were u up to in 2009; which nonsense was making u busy?

honestly, no matter anymore.

Time can’t be reversed. Events have been sequenced, timestamped and fixed known as our lives.

(wanna know block chain? Change events w/ blocks and lives w/ block chain. and we are bitcoin to our life.)

What kind of bitcoin are u to ur life? What kinda chain are u creating?

Next time u r busy making urself upset about some nonsense know that u r missing a beautiful bright idea somewhr. Go search for that. You r gonna find urself on the road. Keep searching u’re gonna find it. I don’t do promises but I do this time. With my limited experience and knowledge, we can do it. It’s not that complex. Nothing really is.

It is simple.

I love today.

Let’s feel sad, hurt, happy, lucky, miserable, loved, even neutral; but let us feel.

Ideas r always there to make us feel.

 

Let Us Don’t Fade 🙂

Hope u have a emotionfull day! ^____^

می‌دونم درست نیست؛ نمیدونم چرا

خیلی وقتا پیش میاد غریزی می‌دونیم فرق خوب و بد رو. چاره‌ای‌ه که مادرنیچر اندیشیده واسه‌ی … می‌خوام بگم زنده موندن و نه راحت زندگی کردن. شاید راحت زندگی کردن ما رو به سمت زنده موندن هم سوق می‌ده اما اگه بخوایم روراست باشیم مادرنیچر فقط جهت تکامل زیستی ما رو مشخص می‌کنه و نه جهت تکامل فکری یا روش زندگی ما رو؛ به خاطر همین از دهه‌ی بیست زندگیم به بعد بین این دو تمییز قائل می‌شم تا یادم نره کنار اون همه چیزی که دست من نیست و تحت کنترل‌ فاکتورا و اشخاص و مولکول و متابولیسم‌ه، من هم، خودِ آگاه من هم یه سهمی داره. یادآوری واضحات، دونستن‌شون مهم‌ه.

اما

یکی از اون چیزهایی که می‌دونم، حس می‌کنم درست نیست اما نمی‌دونستم چرا، حس بدی‌ه که وقتی حریم خصوصیم نقض میشه یا حریم خصوصی کسی رو نقض می‌کنم بهم دست می‌ده. خبر خوب این‌ه که بعد از اولین مواجهه با این حسای غریزی و پرسیدن سوال، طی یه سری اتفاقایی که باهاش روبه‌رو می‌شم جوابام آروم آروم ظاهر میشن. کندم باشه هست؛ و این خوبه.

همین اواخر، عید امسال، کتاب “د سرکل” رو می‌خوندم. از پارادوکساش خنده‌ام می‌گرفت. می‌دونستم اشتباهه نمی‌دونستم چرا. “ما اطلاعاتتون رو برای فراهم کردن راحتی شما جمع‌آوری می‌کنیم” ما به خاطر کاربرامون ال می‌کنیم ما به خاطر کاربرامون بل می‌کنیم. نمونه‌هاش توی هر سایتی که می‌ریم پره. اما چرا زدن اون تیک موافقت با هر شیتِ سایت با رضایت کامل نیست و ما مجبوریم موافقت کنیم؟

به خاطر این حس پوچی که الان دارم. 

نوجوون بودم که به منزوی کردن خودم مشغول شدم. یه ایزوله‌سازی که هم عمدی بود هم نبود. جا نمی‌شدم مجبور بودم بپذیرم، سختم بود ولی انتخاب می‌کردم تنها باشم. اون موقع خیلی هم تو سوشال‌مدیا نمی‌تابیدم. اصلا مد نبود! :))‌ مد هم بود تو دنیای اطراف من نبود. من بودم و نوت‌هام؛ توییتر هم میومدم ولی من همه‌ی چیزی که بودم رو نمی‌خواستم با دنیا به اشتراک بذارم.

خیلی سال از اون سال‌ها گذشته؛ من بزرگ شدم، خیلی پایین و بالا داشتم و دارم و با تمام وجود همه رو تجربه کردم. همه‌شون‌و در من دارم با هم؛ درست مثل چیزی که همیشه دوست داشتم و می‌خواستم اما از دو سال پیش نوشتن نوت رو متوقف کردم. لازم بود این کار رو بکنم. اون بخش من، اون بخش هایرسلفِ من‌و ساکت کردم. اونی که جوابارو داشت و آروم‌م می‌کرد، اونی که من‌و ،من واقعی‌و، می‌شناخت ساکت کردم. تو اون برهه‌ از زمان فکر بدی هم نبوده اما شاید دیگه باید برگرده.

من اون من رو با دیگرانی که در دنیای مجازی‌اند پر کردم. نباید صداش‌و می‌شنویدم. موفق بود پلن.

تهی‌سازی مغز با موفقیت انجام شد.

تهی‌سازی مفاهیم با موفقیت انجام شد.

تهی‌سازی کیفیت تنهایی با موفقیت انجام شد.

حالا که تسک‌ها کامل شده و من هم بزرگ‌تر شدم فکر می‌کنم با رعایت حد تعادل می‌تونم برگردم. امیدوارم اون هم بزرگ شده باشه. بزرگ‌تر از قبل. عاقل‌تر و پخته‌تر. بهش نیاز دارم. بهت نیاز دارم.

همه‌ی ما به خودمون نیاز داریم، مردم! اون حسِ بدِ هست، اون به خاطر این‌ه. ما قبل همه کس به خودمون نیاز داریم. اگه همه چیزی که هستیم و نیستیم رو فریاد بزنیم تهی می‌شیم. چیزی اون داخل واسه تنهایی باقی نمی‌مونه.

ما باید رازهایی داشته باشیم که فقط واسه‌ی خودمون‌ه؛ ما باید ارزشایی داشته باشیم که در طی مسیر زندگی خودمون بدستش اووردیم.

ما به خودمون نیاز داریم. 

اگه این‌و از خودمون بگیریم، اگر بذاریم حریم خصوصی‌مون از ما گرفته بشه به اسم راحتی، به اسم پیشرفت و یا به هر اسمی، ما دیگه ما نخواهیم بود. هیچی نخواهیم داشت. هیچ.

حرف زدن رو مذمت نمی‌کنم؛ اصلا. همین حالا مشغول این کارم. من دست کشیدن از خودمون رو مذمت می‌کنم. کاری که دنیای آنلاین بسترش رو فراهم کرده. صداتون رو می‌شنوین؟ درست راهنمایی‌تون می‌کنه؟ بیداره؟ خودآگاهه؟

اگه نه، درستش کنین؛ درستش کنیم.

راه من ترک کردنش بود. راه شما میتونه کتاب، فیلم، سریال، تد یا یه سفر کوتاه تنهایی باشه. امیدوارم شما هم اگه مثل من بودین/هستین راه‌تون رو پیدا کنین. من از اینکه قراره اون زهرا برگرده خوشحالم؛ می‌خوام بشنوم‌اش. شاید حتا دلم براش تنگ شده باشه. فقط فیلسوف‌بازی دربیاره یا زندگی رو برام سخت کنه بازم راهی‌اش می‌کنم بره :)))

کلام آخر اینکه حریم خصوصی‌هاتون رو سفت بچسبید هم در زندگی واقعی و هم مجازی؛ یه زاویه دیگه رو بیاین نشون‌تون بدم.

زندگی مجازی:

ما به خاطر اینکه کارمون دو دقیقه زودتر انجام بگیره تا از اون ور دو دقیقه بیشتر داشته باشیم تا با اون دو دقیقه بیشتر سوشلایز کنیم و جا نمونیم، اجازه می‌دیم فلان سرویس برای ما کاری رو، انجام بده. ازش ممنون نباشیم؛‌ ما داریم به اون کمک می‌کنیم که صاحب ما باشه و هر روز قدرتمندتر بشه. اون عروسک‌گردان ما می‌شه و ما هر روز وابسته‌تر و ضعیف‌تر می‌شیم. ما آدمک‌های شهربازی اون هستیم چراکه خودمون رو به “راحتی” فروختیم. حماسی‌اش نمی‌کنم غلو هم همینطور؛ ما همه چیزو برای راحتی می‌فروشیم حتا وقتی اون چیز هویت و قدرت‌ تصمیم‌گیری ماست. هیچ‌کسی نباید چنین قدرتی داشته  باشه. هیچ کسی نباید قدرت کنترل قدرت دیگران‌و داشته باشه و مسئول کم‌وزیاد کردنش باشه. منظورم‌م ایجاد جامعه آنارشیستی نیست؛ اما منظورم اینی که الان هستیم و دنیایی که پیش رومون‌ه هم نیست. حتما گزینه‌ی بهتری وجود داره.

زندگی واقعی:

حریم خصوصی انقد مهم‌ه که می‌تونه کل مسیر زندگی‌هامون رو مشخص کنه. می‌ذاری کسی به جز خودت (مثلا بگیم مامان‌بابای عزیز) چون دوستت دارن و شکی درش نیست برات تصمیم بگیرن. در به‌ترین حالت فقط این اتفاق میفته که موفق می‌شی اما هیچ‌وقت خوشحال زندگی نمی‌کنی. چون اون زندگی تو نیست. اون انتخاب تو نیست. جای تو خالی می‌مونه تو جایی که باید میبودی نیستی و کس دیگه‌ای جای توئه. این سیکل مریض باعث می‌شه همه جایی باشن که نباید باشن و ناشاد زندگی کنن. بدترین حالت؟ موفق نمیشی؛ هم عزیزانت آزرده‌ان هم خودت. یه دونه زندگی‌ای که داشتی به فنا می‌ره. البته هر وقت که بخوای می‌تونی بقیه‌اش رو بگیری دستت. اما چرا  از اول رنج بدی به خودت و دیگران؟ مسئولیت خودت و زندگی‌تو بگیر دستت و همه هم راضی و خوشحال.  فقط باید یاد بگیریم حریم خصوصی رو توی همه چیز ببینیم. دوست ندارم از این کلمه استفاده کنم ولی حقیقته؛ قربانی حرفای قشنگ نشیم. هر کی دوستت داره، باید پیشت باشه و نه عامل کارهات. تو عامل کارهاتی. ما عامل کارهامونیم.

شاید هم من به عنوان کسی که انقد خوشبخت بوده که تقریبا همیشه می‌تونسته تصمیماتش‌و خودش بگیره و دموکراسی روش پیاده شده صلاحیت این حرفارو نداشته باشم. اما می‌دونم هم اگر نیاز باشه براش می‌جنگم؛ حتا با عزیزانم. چون اگر برای خودم نجنگم چطوری می‌تونم برای دیگران بجنگم؟ چطور یاد بگیرم بایستیم؟ چطور ریشه بدوونم؟

البته همه‌ی این‌ها صرفا بررسی حریم خصوصی از بعد احساسی‌ه و کافی نیست. دیدن اینا شاید کمک کنه اما کفایت نمی‌کنه. ما باید دقیقا بدونیم که چرا حریم خصوصی مهم‌ه و نداشتنش و از دست دادنش چه تبعاتی روبه دنبال داره.

شاید یه روز هم بشینم یه پست درست‌درمون بنویسم راجع‌به‌ش که اطلاعات و داده ارائه کنه. توی دنیایی که ما زندگی می‌کنیم نمی‌شه فقط احساساتی بود. باید هر دو باشی. باید کمک بگیری و کمک بکنی.

همین مادرنیچری که اول راجع‌به‌ش حرف زدیم تفاوت‌ها رو در ما ایجاد کرده بازم برای بقا. اگه می‌خوایم زنده بمونیم “و” زندگی کنیم باید یاد بگیریم دنیارو با چشمای خودمون تجربه کنیم، حس کنیم، تحلیل کنیم، از دید خودمون بشنویم و بگیم. متفاوت باشیم، لذت ببریم و خلاصه اینکه زنده موندن و زندگی کردن رو تلفیق کنیم. من سعی می‌کنم دوتاش باشم. من هم یک ساینتیست و هم یک آدم احساسی‌ام و فک می‌کنم دارم به خوبی هم از پس هر دوتاش برمیام. اینا مکمل همن؛ ما تو بیش‌تر مواقع فقط دوتا گزینه نداریم.

 

و دروغ گفتم! کلام آخرم اون نبود. کلام آخرم یه پیشنهاده؛

برای تمرین دیدنِ حریم خصوصی تو همه چیز، به عنوان اولین قدم، شما رو به شناختن بیتکوین  Bitcoin  دعوت می‌کنم.

بیاین اون ور ببینین چه خبره! بیتکوین نگو چشم‌بازکن بگو! :)))

 

 

تشکرنامه:

از دوستم که اون روز ازم خواست به حریم خصوصیش احترام بذارم متشکرم.

از نوت‌‌های خودم که یادم انداختن منی که فراموش کردم چطوری بوده، چطوری حرف میزده و چه مسیری رو اومده متشکرم.

از وبلاگ خیلی خوبی که اتفاقی باهاش آشنا شدم و باعث شد منِ دفن شده حرف بزنه هم متشکرم.

و از همه بیش‌تر از خودم متشکرم که هر چی هم دور می‌شم، هرچقد اشتباه می‌کنم، هر چقد ناامیدکننده می‌شم باز هم من‌و دوست داره و نِور گیوز آپ آن می.

زهرا، متشکرم.

 

 

I love u, Zee.

I choose ‘the other’ book 🧠

نميدونم اين احساس كه تا به كسى اجازه ندم من‌و ببينه، نميبينه خوش‌آينده يا تلخ. نميدونم از اين همه پارادوكس درون و بيرون‌م خوش‌ام مياد يا نه؛ اينى كه من و دلايل رفتارم متفاوتی‌ایم یه حسی داره؛ مثل اين ميمونه كه من متعلق به هيچ شهرى نيستم.
بسته به روزش اين ويژگى ميتونه خوب باشه يا بد.

خب طبيعتن مهم‌م نيست؛ گذاشت‌م كنار. اين حرفاى فيلسوفانه رو ميگم. احساسات عمیقو ميگم. اينا فرعيات‌ه. نه فرعیات‌م حتا نیس؛ هیچی نیس.

اصلِ کاری‌هام‌ يادم نره. من‌و یادم نره. 

1_-wt4DkXio2FXjeHD8Q6g2A

ψ

Rasht, City of Uncertain People                                                               

This title has been floating in my mind from the 1st time I met it. And now that it’s officially being a year since I moved to Rasht, I feel like I’m having enough memories and belongings to dedicate some time to talk about this lovely city.

My first impression toward Rasht which caught my interest was its people. They walked uncertainly. They were looking into my eyes uncertain. What was that about? Why are they unsure? Do I see myself in them? Am I the doubtful one?

These were all around my mind all year long! I see me as one of them now. We are on the same team. And finally, I could answer my own questions; yes, Rasht is the city of uncertain people.

This could be assessed by different aspects such as this community’s outcome which has made them work hard for a middle classed life; or it’s geographical zone which has caused it to be somewhere with less governmental attention; or it’s history of training heroes. Or the religious view which makes this city the least religious one in Iran. But these are not what I am here to talk about. I’m here to talk about my personal experience of the city I’ve come to love; I believe Rasht is an uncertain city, because it cares. Come and visit; you’ll meet lots and lots of persons willing to help just for the sake of helping. You will come by greengrocers who smile and don’t just sell fresh green vegetables; they give you some good feelings to take home with you. They do. I met taxi drivers who cared about me as a person; as a human. I met needy populate who would give a hand to the other person with urgent need of support. These people care. This is what makes it different.

Being unsure, walking down the street doubting yourself, questing is not a bad thing. Learn to like this state of mind; I have and this makes me extremely happy. I am unsure of me, my place in the universe and everything but this doesn’t bother me; it only pushes. Rasht has pushed me forward; taught me to be and to live erratic.

Life, Nature and we are instinctively ambiguous. We get born not knowing why; we die without a clear answer. What is in between?

I am not going to live a one dimensional life; I’m not fighting with the Mother Nature anymore. #OntheWayofHarmony

 

 

 

 

Thank You, Rasht.

 

 

 

 

1st Step

The first step is to get rid of needs that u need and everyone else does, as well as u.

specifically, I’m talking about the need of communication here;

Take this 1st step and the 2nd is easy; it’s enjoying the feeling of freedom and that space given to u to think about the important not the ordinary. enjoying the chance u’ve given to u for making urself useful for u.

 

 

We Are Simple

Well, hellow!

I really wanted to write; these days notes are not as efficient as before; I used to write me as notes and I’ve become me because I did that in a quite long period of time, I suppose. Of course there were and there are other significant factors, too but it was 1 of the majors.

anyways!

I am here bcos I now know sth which is worth my time to spend on and think of  and write about and … :)))

+Things that I discover myself about me or other things r extremely pleasant.

This time I found out how simple we are. I think about the complexity of the brain for like 23/6! but this time everything gather together to show me this;

Follow some clean rules, the brain will do as u want and need it to do.

Well, to do that, I need to know those things ”and” do them with a perfect timing. which both might seem simple but believe me it’s not.

needed ingredient; 1st starting from small steps(2);

(1)being smart enough to know thyself; then (2)put the plans in a perfect time, repeatedly!

What on the Earth does that even mean?

It means no matter how marsian I think the brain and my brain is; and how capable we r, it is still made of some materials which need some certain things. it’s not jus food. It is giving space to it, entertaining it, letting it to be stupid,creative, angry,sexy, happy, sad, … Caring! Caring about it and love and so on.

Right questions have usually led to the right answers. So I now know right questions; it is sth to celebrate.

I’m gonna know me better from this week on;

I’m going to work harder;

And I’ll be more creative to entertain my brain.

 

My 1st official clinical trial using my own brain! 😀

 

 

 

 

 

 

Catalyst

Anna Nalick’s Catalyst is playing; window is open and it’s cold; I’m drinking a hot cup of tea and I notice my hands; I don’t feel as blue as before and this feeling is fading away. I have beautiful hands that I am in luv with them. I have lots of organs.

funny ha? not for me; it is as serious as it could be. I luv that I’ve got organs and they try so hard everyday to make sure I’m okay and I have a good day; days toward wht I have planned for.

I stop right here in this point of time and space and Thank every single cell of me.